بیست و یک سالم بود. برای اولین بار قرار بود دوست پسر جدی داشته باشم. پسری از هم دانشگاهی هایم که دانشجوی دوره دکترا بود. استاد حل تمرینمان بسیار معقول وافتاده بچه ها اصلا بها نمیدادند که از او سوالی کنند و به هر بهانه ای نمی آمدند سر کلاس. ولی ما دوتا بدلیل دیدن هم می آمدیم سر کلاس (قرار)حل تمرین . استاد همان درس هم تعجب می کرد که من درس نخوان حالا چه علاقمند شده ام به قضایای سخت آنالیز
عطر و اودکلن می زدم و دل می دادیم به ریاضی. کلاسمان آخرین کلاس چهارشنبه ها بود و تازه بعد کلاس ساعت هفت میرفتیم سوار اتوبوسهای واحد می شدیم اوج ترافیک وشلوغی اتوبوسها .
یک ترم همه خلاف ما این بود. گاهی پفک هم به هم تعارف می کردیم. حتی در کنار هم میله ی اتوبوس را نمی گرفتیم . او می نشست کنار یک سرباز که خوابش می برد و شل می شد و می افتاد رویش و من هم می نشستم کنار یک پیرزن که دایم ازمن خواهش می کرد وسایلش را بگذارم بالا و را بگذارد پایین. بعد از یک ترم شازده زحمت کشیدند و آمدند از من سوال کلیشه ای سریالهای ظهر ایران را پرسیدند. ” جزوه تان را می تونم ببرم نگاه کنم ”دانشجوی دکترا و جزوه یک خط در میان من !!!!!!!!! .
اگر خط من را که سی سالم است الان دیده باشید می توانید حدس بزنید که یازده سال پیش هیروگلیف می نوشتم. در هر حال ما جزوه را دادیم و ایشان هم شماره شان را با یک اردکی چیزی لای جزوه به ما برگردانند. یک هفته نخوابیدم و تمرین کردم با صدای خانم خامنه ای حرف بزنم . بعد زنگ زدم. چون از اول طی یک حادثه آدمها فکر می کردند من مرد روشنفکر دوست دارم او هم گفت برویم اجرای ارکستر سمفونی ببینیم. لازم به تاکید است که من مرد فرفری ٬سبزه ٬بازو دار دوست دارم. حالا اگر روشن فکر هم بود خوب بود. به خودش مربوط است.
پنجشنبه ای که قرار بود برویم من دو ساعت ابرو برداشتم. هر جا را که می شد مویش را کند کندم. عطر گلاب زدم . روسری از هم اتاقیم قرض کردم . از این روسریها بود که آشفته نشانت می داد. خیابان حافظیه قرار داشتیم. دوست ریاضیدان هم تا جا داشت به خودش رسیده بود. پوستین یکی از اجدادش را هم تنش کرده بود که عمیق تر و غیر زمینی تر به نظر بیاید. سلام کردیم و من شروع کردم به حرف زدن. حرف زدن ابزار اصلی دست من است. جواب هم می دهد. ناگهان نصف صورتم گرم شد. گرمایی مطلوب و مرطوب. فکر کردم سکته کرده ام. ولی دست که زدم دیدیم کلاغ ریده روی سرم. چه ریدنی . بی اغراق دویست پنجاه گرم. گرم و خیس به رنگ سبز و سفید ابر و بادی. لای موهایم پر بود از مدفوع کلاغ. نیم ساعت جوریدم تا ان را از لای مو و ابرویم در آوردم. ولی شک ندارم که از منظر آن مو فرفری بالابلند که از بالا ناظر بود هنوز هم منظره کله من بود و ریق های که گلوله گلوله به ریشه موهای من تنیده شده بودند.مهاجرانی ومسجد جامعی امده بودند تالار حافظ و یک گروه معروف اجرای سمفونیک داشت من هم دعوت بودم دوست ریاضیدانم هم با خودم بردم
کنسرت تمام شد و برگشتم خانه . برای مادرم تلفنی توضیح دادم البته با سانسور که چه شد. فرمودند : ” ریدن پرنده روی سر انسان خوش شانسی می آورد. باورت نمی شود امروز صبح کیف پولم را گم کرده بودم ولی تو خیابون خودمون پیداش کردم مال همین خرابکاری کلاغ بوده. ”
فکر کنم همانجا به عدل الهی شک کردم. عدلی که به سر من می ریند تا اقبال به مادر من رو کند. این شک در من ریشه دار شده است. مانند حرکت مورچه ای سیاه ، روی تخته سنگی سیاه ، در دل شبی تاریک! *