پایان ماموریت گوگل

 

فرض کنید من تو هیجده تا بیست سالگی دوستی داشتم از جان شیرین عزیز تر دختری به غایت خونگرنم نازنین شاگرد اول مومن وهر چه خوبان همه دارند او هم داشت

در بیست وسه سالگی او را گم کردم ایشان طی یک حادثه ی بسیار شگفت انگیز ازدواج کردند حالا چرا شگفت انگیز چون به همه چیز فکر میکرد الا ازدواج واین حرفها خوب ایشان پس از ازدواجشان درگیر زندگی شدند البته بنا به روایاتی از خودشان ادرسها وشماره تلفنها را گم میکنند و من بی خبر بودم تهران هم که روستای پدری ما نیست که تا سراغ کسی را بگیری همان لحظه به اسم کوچیک تا صد پشت اون رو برات معرفی کنند

اما حداقل با دیدن البوم عکس سالی چند بار به یادش می افتادم تا سر وکله اینترنت پیدا شد هر بار که به یادش بودم اسمش رو سرچ میکردم خبری نبود تا یکبار دقیقا دو سال پیش بود اسمش رو که سرچ کردم وبلاگش رو دیدم حالا با هزار علامت به خودم قبولاندم که وبلاگ خودشه اما این وبلاگ ماهها بود خاک میخورد البته خاکهای مجازی .ایمیل زدم فایده نداشت تا یکبار تصادفا اسم هنرستان محل کارش

رو باز تو اینترنت دیدم به اون هنرستان زنگ زدم فرمودند رفتند منطقه دیگه واین بار پدری از اون کارکنان منطقه در اوردم تا مجبور شدند با ایشان تماس گرفته وشماره بنده را به دوست من بدهند و اما بعد از این همه سال وقتی باهاش حرف زدم انگار دنیا رو بهم بخشیدند باور کنید راست میگم یا دنیا خیلی کوچیکه یا بعضی از ادمها تو زندگی برای  ما اونقدر بزرگند که  به اندازه یه دنیا ارزش دارند

 

تبلیغات فرهنگی

باسلام  خدمت دوستان وبلاگیم

نمیدونم تا حالا اسم انتشارات معین را شنیده اید انتشاراتی بسیار فعال و خوب با کارمندانی به غایت مودب وبا نزاکت .سرکار خانم رودگری هم که سر آمد همه ی آنهاست خانومی که همیشه خندان وبشاش است

از کجا اینها رو میشناسم؟از اینکه طرف قرارداد جناب استاد هوشنگ مرادی کرمانی هستند . استاد رو هم که همه میشناسید نویسنده قصه های مجید

چندی پیش استاد با جملات قشنگ وطنز آمیز  تمام کتابها رو چه آنها رو که داشتم چه اونهایی که نداشتم بهم هدیه داد و این خانوم  نازنین زحمت پست وارسال اونها رو کشیدند واقعا دست مریزاد

  خوندن این کتا بها رو که البته در رده ی نوجوانان هست  رو به شما هم توصیه میکنم مخصوصا کتاب  شما که غریبه نیستید وناز بالش

ا -قصه های مجید

۲- شما که غریبه نیستید(زندگی واقعی استاد)

۳-ناز بالش

۴-بچه های قالیباف خانه

۵- خمره

۶-مهمان مامان

۷-پلو خورش

۸-مثل ماه شب چهارده

۹- نه تر نه خشک

۱۰-مربای شیرین

۱۱-لبخند انار

۱۲م

مشت بر پوست

۱۳تنور

عبور از خط قرمز

بیست و یک   سالم بود. برای اولین بار قرار بود دوست پسر جدی داشته باشم. پسری از هم دانشگاهی هایم که دانشجوی دوره دکترا بود. استاد حل تمرینمان بسیار معقول وافتاده بچه ها اصلا بها نمیدادند که از او سوالی کنند و به هر بهانه ای نمی آمدند سر کلاس. ولی ما دوتا بدلیل دیدن هم می آمدیم سر کلاس (قرار)حل تمرین . استاد همان درس هم تعجب می کرد که من   درس نخوان حالا چه علاقمند شده ام  به قضایای سخت آنالیز  

عطر و اودکلن می زدم و دل می دادیم به ریاضی. کلاسمان آخرین کلاس چهارشنبه ها بود و تازه بعد کلاس ساعت هفت میرفتیم سوار اتوبوسهای واحد می شدیم اوج ترافیک وشلوغی اتوبوسها .

یک ترم همه خلاف ما این بود. گاهی پفک هم به هم تعارف می کردیم. حتی در کنار هم میله ی اتوبوس را  نمی گرفتیم . او می نشست  کنار یک سرباز که خوابش می برد و شل می شد و می افتاد رویش و من  هم می نشستم  کنار یک پیرزن که دایم ازمن  خواهش می کرد وسایلش را بگذارم  بالا و  را بگذارد پایین. بعد از یک ترم شازده زحمت کشیدند و آمدند از من سوال کلیشه ای سریالهای ظهر ایران را پرسیدند. ” جزوه تان را می تونم ببرم نگاه کنم ”دانشجوی دکترا و جزوه یک خط در میان من !!!!!!!!! . 

اگر خط من را که سی سالم است الان دیده باشید می توانید حدس بزنید که یازده سال پیش هیروگلیف می نوشتم. در هر حال ما جزوه را دادیم و ایشان هم شماره شان را با یک اردکی چیزی لای جزوه به ما برگردانند. یک هفته نخوابیدم و تمرین کردم با صدای خانم خامنه ای حرف بزنم . بعد زنگ زدم. چون از اول طی یک حادثه آدمها فکر می کردند من مرد روشنفکر دوست دارم او هم گفت برویم اجرای ارکستر سمفونی ببینیم. لازم به تاکید است که من مرد فرفری ٬سبزه ٬بازو دار دوست دارم. حالا اگر روشن فکر هم بود خوب بود. به خودش مربوط است.

پنجشنبه ای که قرار بود برویم من دو ساعت ابرو برداشتم. هر جا را که می شد مویش را کند کندم. عطر گلاب زدم . روسری از هم اتاقیم قرض کردم . از این روسریها بود که آشفته نشانت می داد. خیابان حافظیه  قرار داشتیم. دوست ریاضیدان هم تا جا داشت به خودش رسیده بود. پوستین یکی از اجدادش را هم تنش کرده بود که عمیق تر و غیر زمینی تر به نظر بیاید. سلام کردیم و من شروع کردم به حرف زدن. حرف زدن ابزار اصلی دست من است. جواب هم می دهد. ناگهان نصف صورتم گرم شد. گرمایی مطلوب و مرطوب. فکر کردم سکته کرده ام. ولی دست که زدم دیدیم کلاغ ریده روی سرم. چه ریدنی . بی اغراق دویست پنجاه گرم. گرم و خیس به رنگ سبز و سفید ابر و بادی. لای موهایم پر بود از مدفوع کلاغ. نیم ساعت جوریدم تا ان را از لای مو و ابرویم در آوردم. ولی شک ندارم که از منظر آن مو فرفری بالابلند که از بالا ناظر بود هنوز هم منظره کله من بود و ریق های که گلوله گلوله به ریشه موهای من تنیده شده بودند.مهاجرانی ومسجد جامعی امده بودند تالار حافظ و یک گروه معروف اجرای سمفونیک داشت من هم دعوت بودم دوست ریاضیدانم هم با خودم بردم

کنسرت تمام شد و برگشتم خانه . برای مادرم تلفنی توضیح دادم البته با سانسور که چه شد. فرمودند : ” ریدن پرنده روی سر انسان خوش شانسی می آورد. باورت نمی شود امروز صبح کیف پولم را گم کرده بودم ولی تو خیابون خودمون پیداش کردم مال همین خرابکاری کلاغ بوده.  ”

فکر کنم همانجا به عدل الهی شک کردم. عدلی که به سر من می ریند تا اقبال به مادر من رو کند. این شک در من ریشه دار شده است. مانند حرکت مورچه ای سیاه ، روی تخته سنگی سیاه ، در دل شبی تاریک! *