وبلاگم امروز 4 ساله شد

با سلام حضوردوستانم همبلاگی هایم تمام عزیزانی که برایم کامنت گذاشتند  ویا آمدند خواندند و رد شدند امروز شما را دعوت کردم به یک جشن تولد من پنج سالگی وبلاگم را از این ساعت شروع کردم دقیقا یادم هست همچین روزی بود

سخنی با شما ...........

29 دی ماه بود که من  هم دلم خواست در این فضای مجازی سهیم باشم، خواستم من هم میان کسانی که بی واسطه از راه واژه هایشان دوست پیدا می کنند و با هم حرف می زنند و یکدیگر را نقد می کنند جایی پیدا کنم، می  خواست شجاع باشم ویادداشت های بی ادعایم را با اسم و رسم خودم میان مردم پخش کنم و از نقد و مخالفت نترسم،  من  به قیمت حفظ فردیتم در این دنیای مجازی حاضر شدم با اسم ورسم خودم اوایل کارم  از شاگردانم  کامنت سخیف ببینم ، بنده در تمام این چهار سال تلاشم را کردم تا قوانین ساده ترین و سالم ترین شکل تعامل با دیگران را رعایت کنم.

به صفحه ی هر کس که با حسن نیت نوشته هایم را خواند،، یا با ایرادی که گرفت باعث شد به ضعف هایم بیشتر فکر کنم  سر زدم و نظری درباره شان دادم  اگر حرفی بود، نوشتم. اگر نبود سعی کردم با بی ربط گویی، وقت او را نگیرم. هرگز به کسی جز با احترام حرف نزدم. و هرگز بقیه را جز "دوست"، "عزیز"، یا دست کم نام خودشان خطاب نکردم.

  هرگز سعی بر سانسور و یا ویرایش کامنتهای خواننده هایم را نداشتم، و دلم می خواست از این راه به آن ها ثابت کنم به دنبال تعریف وتمجید نیستم   نیامدم دشمن برای خودم بتراشم. می خواستم از این راه، با عملم بگویم که می خواهم بین شما و مثل شما وبلاگ بنویسم.

همه ی وبلاگ ها قانون خودشان را دارند. بیشتر وبلاگ ها نظراتشان را پیش از تایید می خوانند. هر وبلاگ نویسی به هر که بخواهد جواب می دهد و به هر که نخواهد، نه.
هیچوقت توقع نداشتم نشناخته دوستم داشته باشید، دوست نداشتم نشناخته از من منزجر باشید یا به اشتباه از من برنجید، و هرگز تصور نمی کردم این قدر در بیان خودم الکن باشم. چراکه این تلاش هر قدر که ادامه پیدا کرد، کم تر موفق شدم اطمینان شما را جلب کنم که قصدم لذت بردن از به اشتراک گذاشتن نوشته هایم با شماست.

معلوم است که از تشویق خوشحال می شدم و از تنبیه ناراحت. اما همین ها بود که این فضا را برایم صادقانه و شیرین می کرد. بگو مگو های آن اوایل، سالم تر بودن تمجید ها و حتی تحقیرها. خیلی ها برایم نوشته اند که "فضای وبلاگ اوایل بهتر بود". درست است. طبیعی هم هست. هر چقدر بازدیدکننده زیادتر می شود، نظرات متفاوت بیشتر می شود. اما چیزی که همیشه از دیده ی دوستان خوب "اتاق ریاضی " پنهان بوده و هست، صدها نظر خصوصی و غیر خصوصی است که به مرور تعدادشان بیشتر و بیشتر شد و حتی اگر شما ندیدیدشان، فضای کلی بازخوردها را برای من تلخ تر و تلخ تر کرد.




این نامه ایست به همه ی مهمانان این جا. برای این که بگویم دست خودم نبود اگر عده ای از نوشته ها خوششان می آمد، همانطور که دست خودم نبود که گروهی بی خود و بی جهت ازم تعریف می کردند. دست خودم نبود که عده ای نوشته هایم را دوست نداشتند، و دست خودم هم نبود که عده ای بی خود و بی جهت ازمن بدشان می آمد. ،  دلم خواست با رعایت اصل همدلی و همرنگی، فضایی خواندنی باشد.

خودم هم می دانم سرشار از ایرادم.  امیدوار هستم  هر کس به اینجا می اید سراغ وبلاگ های خوب پیوندهایم بروند، و لذت گشت زدن در این فضا را بچشند. حتی روزی خودشان شروع کنند به نوشتن.

بعد از گذشت این همه وقت در این وبلاگستان دوستان زیادی پیدا کردم. کسانی که گاهی تشویقم کردند، و گاهی نقص هایم را شمردند، و باعث شدند حتی اگر نوشته هایم آنقدرها بهتر نشد، خودم سعی کنم آدم بهتری بشوم...



بدون شما، لذتی هم که من از وبلاگ نویسی بردم وجود نمی داشت. بدون شما نمی توانستم هربار که ایده ای برای نوشتن دارم، این همه شوق را تجربه کنم. بدون شما، تجربه ی تأسیس اتاق ریاضی  هرگز به یکی از زیباترین تجربه های زندگی من تبدیل نمی شد. بدون شما خیلی چیزها بی معنی اند... بدون شما خیلی اتفاق ها نمی افتد...

ممنونم از
حمید پهلو زاده(جریان تجربه)
میلاد افشین منش(ریاضی زیباست)
وحدانه عزیز(خاطرات یک استاد)
احمد فیاض (لبخند نمکین یوسف زهرا)
معلم علی (روانشناسی واجتماعی)
پزشک 78(سیب پزشکی)
رضا یوسفی (یک زمهریر)
دکتر عابدی (سورا)
آرش آبخو(فتو بلاگ آبادان)
هاله ابهام (هاله ابهام)
نبی اله باستان (باستان بی ستون)
زهره حق پناه (بی داری)
دکتر مهدی (ترنم امید)
لعل(لعل سلسبیل)
میترا(میتی مت )
یحیی نیکدل (مشاور اقتصادی)
انوری ثانی(خاطرات من وهمکارام)
عبدالمحمد شعرانی(سرباز معلم جنوبی)
مسعود ده نمکی (مسعود ده نمکی)
تو کا نیستانی (توکای مقدس)
سعید ترشیزی (طنز نوشته های سعید)
حمید دبیر فیزیک

مزار حسین پناهی



قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم



زنده یاد حسین پناهی

فرودگاه را به خاطر بسپار هواپیما افتادنی است

در گذشت هم وطنانمان در سانحه هوایی امروز هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران به مقصد ارومیه از تهران دل هر ایرانی را به درد آورد.بر اساس اطلاعات اوليه سرنشینان هواپیما 105 نفر شامل 94 مسافر و 11 كرو پروازي در اين هواپيما بوده اند که تا کنون 77 نفر کشته و 27 زخمی گزارش شده است.

  درهمین راستا وزیر راه خدا را شکر  فرمودند که تلفات کم بوده است.ما نیز خدا را شاکریم که 

عنایات آقا امام زمان شامل حال  ملت شهید پرور شد و از میان 105 مسافر تعداد تلفات به زیر 100 تا محدود 

شد. شاید هم انتظار تلفات در حد 400 تا  یا4000  یا حتی بیشتر نفر از بین 100 نفر می رفت  که  به حول و قوه الهی به خیر گذشت.

شنيده ام که رفته اي بهار را

ميان مرزهاي تازه جست وجو کني/

بهار را چنين خيال کن که يافتي!

تو جان خسته را چه مي کني؟


از خیالت باردار می شوم

و هر صبح

سقط می کنم این جنین حرام زاده را


 چه دل آشوبه محزونی



پ.ن : شعر فقط شعر است .

چترهای آسمانی‌مان را باز كنیم

چترهای آسمانی‌مان را باز كنیم، خدا می‌بارد بر كوه، ابرها بر‌ شانه‌های كوه سنگینی می‌‌كنند، آنان را تا نزد آلاچیق های خود راه ‌دهیم.

دارد باران می‌بارد، اطراف چادر را با سرنیزه‌های آبائی‌مان گود ‌كنیم. امشب مروارید از آسمان خواهد بارید، باید منتظر تگرگ باشیم، تگرگ زیبا، تگرگی كه گردنبند پاره فرشتگان است؛ تگرگی كه ناودان ما را پر از دانه‌های الماس می‌كند.

باد می‌آید، گیسوان خویش را چون بید بر دشت بگسترانیم، آتش، آتش مقدس را روشن كنیم كه هدیه الهه نور به آدمیان است.

بر گرد آتش گرد آییم و از روزگاران كهن سخن گوییم، خرگوشها در خواب خشیت‌اند، و خرسها خرناسه‌های خود را برای فصل جاری شدن آبها ذخیره می‌كنند. فصل، فصل شكار شاپركهاست. مهر ماه است. جشن مهرگان بگیریم. خوشه‌های انگور طلایی شده‌اند، خورشید تاك برافروزیم.

بگذاریم سنگ‌پشتها در میان سنگها آرام بگیرند، خلوت بركه‌ها را بیهوده بر هم نزنیم، نگذاریم گزندی به مورچه برسد، نگذاریم كس از دیوار باغ، بالا رود. به همدیگر عشق و هندوانه تعارف كنیم!

فردا پشت‌بامهای ما سنگین خواهد شد. پاروزنان دریای برف را فراموش نكنیم. از پشت شیشه‌های مه‌گرفته و از كنار چراغهای گردسوز برای همه چراغهای زنبوری كه اكنون بر بالای كندوی ر‍َ‌فهای از یاد رفته‌اند پیام بفرستیم دوباره برای بازگشت چراغهای پی‌سوز دعا كنیم و چراغهای توری زیبا كه ما را به یاد عروسی شكوفه‌های سپید می‌اندازند.

بیایید ترك‌خوردگیهای تعصب را درمان كنیم، روی زخم دلها نمك بپاشیم، بیایید برای تندرستی مادران باردار و بر چیدن سیمهای خاردار دعا كنیم.

شطحی از احمد عزیزی