وبلاگم امروز هفت ساله شد 7 در فرهنگ ما و خیلی از مردم دنیا عدد مقدسی است البته نزد ما ایرانیان که ترشی سیر هفت ساله را هم شفای امراض میدانند 7 عددی احتمالا کاربردی تر زمانی اینجا خانه ی من بود دوستان فرهیخته ی خوبی هم داشتم و البته دارم اما نمیدانم چرا عضویت در شبکه های اجتماعی جان این وبلاگ را گرفت البته نمیگذارم وبلاگم دچار مرگ مغزی شود تا خودم جان دارم به او جانی دوباره خواهم بخشید نوشتن را دوست دارمنوشتن آدمی را جان میبخشد و موجب زایش ذهن است مثل زاینده رود   یادم هست اولین بار قلمم را معلم کلاس پنجمم کشف کرد پدر ومادرم که تنها رسالت آموزشیشان چک کردن نمره ریاضی و دیکته ام بود و هر از گاهی که کتاب میخواندم مرا بیم می دادند که تو  تو این مملکت به سختی نان بدست آوری و زندگی کنی در کلاس پنجم نمره انشا نوبت سومم بیست شد آن موقع ها انشا کیا و بیایی نداشت فقط بالاتر از معدل و انظباط در کارنامه میآمد سوم راهنمایی هم 18 و چهارم دبیرستان هم 18 شدم آن موقع ها به قول توکای نازنیم کلاسهای دکتر هلاکویی برای تربیت فرزند نبود و ما سلیقه ای تربیت شدیم مادر پدر مدرسه نظام هر کدوم ساز خودش را میزد و ما هم چون نسل انقلاب بودیم مثل فنر انعطاف داشتیم بخدا راست میگویم مثل فنر بعدها که بزرگ شدم برای خودم کتاب خریدم حقوقم را بین خودم وناشران تقسیم میکردم نویسندگان و ناشران معشوقه های من بودند پخته تر که شدم با خیلی از نویسندگان داخلی دیدار داشتم و به نقد و گفتگو ی مفصل پرداختم اولین نویسنده ای که من رو خیلی تحویل گرفت هوشنگ مرادی کرمانی(قصه های مجید )بود بعد ها با نویسندگان مدرنیته هم آشنا شدم فرهاد جعفری/ منیرو روانی پور /حامد اسماعیلیون/محمد حسین بهرامیان/امیر حسن چهل تن /و............

دعا کنید نویسندگی را هم روزی آغاز کنم چون بهر تقدیر، بعد از گذشت سالیانی چند، معلمی چنان عمیق وشیرین به دلم نشسته که حتی قربانی شدن خیلی از خواسته هايم برایم بی اهمیت شده است. گاه فکر میکنم چنان مریدانه غرق این مرادم که بی خبر گم شده ام!اما در سایه سار ِهمهء دلبستگی گاهی دلم تنگ می شود برای اینکه بنویسم

دوستتان دارم آنقدر که بعد از دل خودم برای شما مینویسم